تبليغاتX
تنهای آشنا......

تنهای آشنا......

شب و هوس!!!

 

 

 

سلام دوستای گلم

من بازم اومدم میدونم خیلی خیلی دیر کردم ولی...................بالاخره اومدم...!

خیلی دوستون دارم

اژ جدیدمه........!حتما نظر بدین

قربونتون برم الهیییییییییییییییی....

 

 

 

 

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمي آيد

اندوهگين و غمزده مي گويم

شايد ز روي ناز نمي آيد

 

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

در دام هاي روشن چشمانم

مي خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه هاي نبض پريشانم

 

مغروق اين جواني معصومم

مغروق لحظه هاي فراموشي

مغروق اين سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و هم آغوشي

 

مي خواهمش در اين شب تنهائي

با ديدگان گمشده در ديدار

با درد, درد ساكت زيبائي

سرشار, از تمامي خود سرشار

 

مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد من شيدا را

بر هستيم بپيچد, پيچدسخت

آن بازوان گرم و توانا را

 

 

در لابلاي گردن و موهايم

گردش كند نسيم نفس هايش

نوشد, بنوشدم كه بپيوندم

با رود تلخ خويش به دريايش

 

وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله هاي سركش بازيگر

درگيردم, به همهمه درگيرد

خاكسترم بماند در بستر

 

در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره هاي تمنا را

در بوسه هاي پر شررش جويم

لذات آتشين هوس ها را

 

مي خواهمش دريغا, مي خواهم

مي خواهمش به تيره, به تنهائي

مي خوانمش به گريه, به بيتابي

مي خوانمش به صبر, شكيبائي

 

لب تشنه مي دود نگهم هر دم

در حفره هاي شب, شبي بي پايان

او, آن پرنده, شايد مي گريد

بر بام يك ستاره سرگردان

 

 

فدای روی گل همتون

نظر یادت نره

+ نوشته شده در  ساعت 21:44  توسط مینا  | 

اشکو خیلی دوس دارم...!!

 

 

 

سلام به همه عزیزانم که دلم براشون یه ذره شده ......

اول: از تک تک شما دوستای گلم معذرت می خوام به خاطر این غیبت طولانیم!!!چون خیلی مشغول درسا بودم الانم تو تعطیلات بعد امتحاناتم و خلاصه دارم نفس میکشم...

دوم: از کامنتای قشنگتون خیلی ممنونم حتما به همشون جواب میدم در اسرع وقت.

در آخر بازم معذرت......

دوستون دارم خیلی....

 

نظر یادت نره گلم.......!!!!

 

 

 

کاش می دانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد

اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم می گیرند

ای که دیدگانم از تنهایی تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند

و لحظه های گریانم با کوچ تو روان گشته اند!

چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمی کنی؟

چرا به چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی؟

بی تو قناری ها خوش آواز نیستند....

و آسمان چشمانم همیشه بارانیست...

بی تو من درختی خشکیده در پاییزم!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:40  توسط مینا  | 

........................دل نوشته............................

 

 

 

 

 

 

 

 

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش

 براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم

 سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا

به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه

تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،

 زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم

جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي

آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با

گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس

 كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:3  توسط مینا  | 

اینه خوشبختی......؟

 

 

 

 

 

 

 

مثل یک گلوله برف به یک باره آب شدی و بیش از آنکه متوجه ی چیزی شوم بخار شدی و به هوا رفتی. زنگ زدم و با صدای آهسته و ترس خورده از قولی که داده بودی حرف زدی و گقتی تمامش کنیم و من از این حرفت خنده ام گرفت و تلفن را قطع کردم و شروع به هوا خوردن در باغچه ی خانه کردم .چه زود می توان با کسی دم گرفت و چه زود می توان عشق بازی کرد و چه زود می توان از هم برید .این چه عشقی بود که با یک نصیحت از هم پاشیده شد و چون گرفتار قراردادهای روزانه هستی به راحتی قبول کردی و قول دادی که کارهای ناتمام مرا تمام بکنی و بروی . نه ! لطفا این کار را هم انجام مده خودم تمامش می کنم مگر قبل از آنکه بیایی چه غلطی می کردم که حالا نتوانم ! پایان احساس شیرین تلخ نبود مزه گسی داشت و من سعی نکردم شیرینی خاطرات را به آن اضافه بکنم .دارم می روم دوش بگیرم و تن خودم را از بوی تن تو پاک کنم .دی شب فرانچسکا شامپوی جدیدی به من داد که عطر همه خاطرات را به یک باره محو می کند و با آرامش این کار را خواهم کرد تو فقط بهانه ای برای ادامه ی زندگی ام بوده ای و بس ! از این به بعد تو کار خودت را بکن و من کار خودم را ! به مسیر تازه ای که ترافیک ندارد ادامه بده تا از دست شلوغی های عصرانه خلاص بشوی . ماشین ات را خوب سرویس کن و موتورش را خوب روغن کاری . کافی ست که سوئیچ را بزنی و موتورت دوباره شروع به کار کردن بکند .تمام حرف هایت پر از هوس و ترانه بود عمق نداشت چون با نرمه ای از غبار از هم پاشیده شد .برو دوست من خوش باش و سعی کن با او دقیقه های تنهایی ات را پر بکنی شاید افاقه ای شود و او هم ترانه ی جدیدی از رادیو یاد بگیرد و صبح ها که از خواب بیدار می شوی در گوشت زمزمه بکند و تو پتو را به کناری بزنی و به طرفش برگردی و موهای سرش را نوازش بکنی و عشق بازی ساعت پنچ را شروع بکنی و دوش بگیری و بعد به سر کارت بروی و داد بزنی اه ! چه قدر من خوش بختم !

 

 

 

ازهمه دوستای گلم به خاطر تاخیرم تو آپ معذرت میخوام

راستی..............

نظریادت نره گل گلدونم

 


 

+ نوشته شده در  ساعت 13:7  توسط مینا  | 

عشق بازیچه نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

بازم سلام........

 بازم یه آپ جدید ولی نه از جنس آپ گذشتم

 این آپم تکمیلیه آپ قبلیمه

دوستای گلم حقیقت یه چیز دیگست.....

من از قدیم با مهدی بودم و هستم و تا آخر هم خواهم بود ....

همیشه دوسش داشتم و دارم و همیشه دوسش خواهم داشت....

از اول مهدی بود وحید نبود ...

حتما الان پیش خودت فکر میکنی و میگی یعنی چی؟

من جوابشو میدم یعنی اینکه همه آپ گذشتم یه داستان بود و بس....

یه داستان که به خواسته خود مهدی این جور شد ...یعنی خود مهدی ازم خواست که عین همین داستانو تو وبلاگم بزارم...

روز 3 شنبه گذشته وقتی وحید یکی از  دوستای خیلی خوب مهدی جریان زندگیشو یعنی همونی که خوندید رو برامون گفت تصمیم گرفتیم که یه همچین فیلمی بازی کنیم یه جورایی نظر سنجی کنیم تا احساس وحید رو بهتر متوجه بشیم

حالا هم همه جریانو بهتون گفتم

 حقیقت اینه آره مهدی سرطان داره ولی من با این وجود بازم خیلی دوسش دارم بازم با تمام وجود حاضرم براش جون بدم حاضرم با همه مشکلاتش بسازم....

وباهاشم از طریق زری خانوم خیالی آشنا نشدم.....

بلکه یه روز قشنگ بهاری وقتی که برای تکمیل یکی از نقشه هام میرفتم اداره گاز چشام با آقای رییس جوانی که همون جور بهم خیره مونده بود همدم و هم صحبت شد و تا امروزم ادامه داره ............

و گذشته از اینا از نظرای قشنگ همتون ممنونم .......................

 

 

 

از تو نیما جان که اصلا پستمو مطالعه نکردی و همش به فکر شیطنت واوووووووووول شدن بودی که اوولم شدی و ازت ممنونم

همچنین شما آقا آرمان که شما هم پستمو مطالعه نکردی و فقط به ظاهر وبم توجه داشتی

شما امیر جان که خونواده ها رو در نظر گرفتی......

و تو کیوان عزیز........تو کاملا راست گفتی (فک کنم عاشق کردن یه نفر خیلی سخته و از اون سخت تر جدایی)...

شما دوست گلم جی اف یا شما هم حرفای خیلی قشنگی گفتی ولی خب بعدا خودم در قبال رازی که بهم گفته بودی راز این پستمو گفتم و فهمیدی که یه داستانه.....و آفرین به تو که عشقتو اذیت نکردی و به حال خودش گذاشتی.آره عشق و دلسوزی رو باید از هم تفکیک کرد و الان رابطه من با مهدی به هیچ وجه از رو دلسوزی نیست چه بسا که از اولشم نمیدونستم که مریضه.............

شما شهرام عزیز...شما هم جزو اون دسته ای بودید که پست رو نخوندید و نظری نداشتید...

وتو محمود جان دوست عزیزم که خیلی دلمو شکستی با اون حرفت که(چطور میخوای
یک عمر با کسی زندگی بکنی که در جوانی بقول خودش سرطان داره
از شما بعید است چرا که تحصیلکرده اید نباید زود احساساتی بشی
صحبت از یک روز دو روز نیست.)نه من فکر نمیکنم تو عشق واقعی مساله بیماری یا هر چیز دیگه ای دخالت داشته باشه....البته این قسمت رو هم خوب گفتی که(زندگی پستی وبلندی زیادی داره
عزیزم زندگی شوخی نیست.که هر کس وناکسی بیاد بهت بگه
دوست دارم فورا قبول کنی ویا عقیده ات عوض بشه)بازم ازت ممنونم.....

ونیلوفر جان آره بایدم دلت برای وحید بسوزه همونطور که دل من و مهدی براش سوخت....ولی آخه چرا باید از این دسته اتفاقات بیافته که منو تو به همین راحتی بگیم دلم برات سوخت و رد بشیم بدون اینکه از دل وحید بیچاره خبر داشته باشیم....

ومخصوصا تو دوست گلم مینا...اگه قرار بود آدم به هر طرفی که دلش میگه بره خب یه زمونیم دلش میگفت که بره به طرف وحید حالا چرا مهدی؟و فردا چرا اون یکی؟طرز فکرت اشتباهه گلم...

از توام ممنونم محمد جان که فقط احساستو با شکلک نشون دادی!!!!!...

و حق با تواه سحر ناز عزیز هیشکی حق شکستن دل کسی رو نداره...

فرزانه دوست عزیزم بابت شکلکای توام ممنون!!!...

سلمان توام در اشتباهی عزیزم...

از تو نیلوفر عزیزم ممنونم که با سن کوچیکت فهمیدی که این کار درست نیست...

سحر جان بابت نظر توام مرسی...

واما دیهیم والهه دوستای عزیز و فهمیدم نظر شما هم اشتباهه...

ولی دوست بسیار بسیار خوبم زودیاک...که تا عمر دارم حرفای قشنگشو فراموش نمیکنم...بازم میگم حرفات محشره....محشر...ودوست بسیار باهوش و با فهمم که همون لحظه اول به نظر سنجی آپم پی برد...جاهایی که نوشتی(عشق به یکباره بر ادمی خراب می شود
عین القضاه می گوید حیات ادمی در مردگی است
ادمی انگاه به خود می اید که دل خود را از دست داده می یاید
کسی دلش را به یغما برده باشد
مطاع عشق بسیار گران است
کسی که به راحتی از عشقی بگذرد (زری )براحتی نیز از تو خواهد گذشت
کسی که نتواند بزرگی عشقش را به پدرش یا هر کس دیگر نشان دهد
حتما عشقش را نشناخته)خیلی خیلی دستت درد نکنه...

وتو دوست خوبم سروش نه اینطور که تو میگی نیست...همه دخترا بد نیستن و به قول دوستمون ماهرخ(اين مسئله ممكنه عكسش پيش بياد . پس در مورد دخترا بد قضاوت نكن هر كس مشكل خاص خودشو داره . ممكنه ما هم در مورد شما آقايون همچين تفكري رو داشته باشيم .)ولی باز از حرفای بی نهایت قشنگت ممنونم...و برای 1000 دوستی من با مهدی به هیچ وجه از رو دلسوزی نیست بلکه از رو عشق پاک و صادقانست!!!!

دوست گلم شیرین انسان هر چقدم احساساتی باشه حق این کارو نداره!!!

ماهرخ عزیزم همونطور که گفتی عمر دست خداست...تو و محمود نمیدونین چه آتیشی به جونم زدین نمیدونین که اشک رو به چشام هدیه دادین و رفتین ولی بازم مهم نیست من هنوزم دوسش دارم

 دوست گلم شیدا که اونم از همون اول مچمو گرفته بود از توام ممنونم...

به تو سالار عزیزم آفرین که توام داستان رو فهمیده بودی...

و شما آقای مجتبی آقاجری آیابازم فکر میکنید نیازی به مشاوره دارم؟...

از حرفای دوست نازنینم پانیذ هم ممنونم که خیلی قشنگ بودن...( زندگي كه بخواد با پنهان كاري شروع بشه نهايتش چيزي جز تاسف نيست اشتباه كردي كه وحيد و با پنهانكاريهات فريب دادي)...

و.....و.....و......

بازم از همتون ممنونم...مخصوصا از شما دوست گلم زودیاک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شبی مهتابی به قصر خیال من بیا تا از شوق دیدنت

 

دانه دانه اشک نیازم را زینت مژگانم کنم...

 

و آن را همچون ریسمانی بر گردنت بیاویزم!

 

شبی به قصر خیال من بیا! تا لباسی از مهتاب بر تنت

 

 کنم و ماه را گویم به آستانت به سجده افتد

 

آن شب شهرزاد را گویم تا هزاران قصه در وصف تو گوید!

 

کاش به یاد آوری آن روز را که می گفتم من همه دلم...

 

همه احساسم!

 

و تو گفتی این دل و احساس را آتشکده ای کن

 

و بر من عاشق تر کن...

 

کاش به یاد آوری آن روز را که یکی بود یکی نبود!

 

او که بود تو بودی و او که نبود من بودم!

 

حالا که من آمدم تو می خواهی بروی ...

 

کاش صبر می کردی تا حجله ات را از پرنیان مهتاب می گستراندم...

 

به حرمت چشمان مهربانت به تعداد تمامی ستارگان شمع می افروختم!

 

 

 

 

 

آسمان دلم از گریه پر شده و سینه ام مملو از اندوه

 

مهتاب پشت پنجره خانه میسازدو میگرید

و گویی کسی با دستانش آن را خراب میکند

صدایم در کرانه های دور و نزدیک خواهد پیچید

..تو را فریاد خواهم کرد..

اما…

در بی تو بودن وحشت امتداد میابد

آی دستهای زندانی !

امشب مهتاب را از دریچه شبانه بدزدید و دشنه هاتان

 را در چشمه بلورین مهتاب آبدیده  سازید..

آی فریادهای خاموش!

امشب از ناله ها خرمنی بنا کنید

ناقوسی به پا کنید

و در کرانه آسمان به جولان در آورید

آی خدای اندیشه های درهم و بر هم!

 امشب خاکستر مرگم را در کدامین دریاچه بریزم؟

تا رطوبت آن جسم تدفین شده ام را نیازارد؟

امشب با شراب کهنه غم شب را به صبح میرسانم

 و خاکستر خاموشیها را در گورستان خیال فرو میپاشم..

ای دورترین نزدیکم!

امشب مرا به سوی دره  مهتاب گونه خویش بخوان!

برکه نگاهت در کدامین جانب است؟

نیزه افشانهای لشکریانت پشت کدامین اشک پنهان است؟

آواز پرنده بامدادیت در کدامین سپیده به گوش میرسد؟

مگذار از میان سایه به آفتاب بنگرم؟

مگذار خمیدگی شقایق را در میان با د ببینم؟

مگذار پوسیدگی هزاران برگ بی گناه را در مرداب زخم آگین زمان ببینم؟

مگذار قصه ای فراموش شده در سینه سنگی زمان باشم؟

در برکه نگاهت تن خسته ام را بشوی

و بگذار در آیینه نگاهت چون اشکی فرو غلطم؟

امشب زیر خانه دلگیر آسمان به روی برگهای نمناک

 از اشک سجده خواهم کرد...

امشب در خیالم خانه کوچکی از گلهای شقایق ساختم ام

میخواهم تو را به مهمانی خویش فرا خوانم!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:15  توسط مینا  | 

چقد سخته...............

 

 

 

 

سلام من اومدم با یه پست جدید اما این دفعه می خوام جریانات تلخ این چند روزه رو براتون بگم...

گوش کنین........

حدود2 ماه بود که با وحید آشنا شده بودم بی نهایت دوسش داشتم. اونم همینطور منو.بی اندازه به هم وابسته بودیم.خیلی با هم جور بودیم .قراربود تا چند ماه آینده بیاد خواستگاریم.وحید همون شخص ایده آل من بود.یه فرد تحصیل کرده و با شخصیت و........هزاران ملاک دیگه.

اون تو همه کارش منو سهیم می دونست حتی نصف آپارتمانشو به اسم من زده بود.نصف هر درآمدی که از کارش داشت بی بروبرگشت تو حساب من بود.اصلا منو همسر رسمی خودش می دونست...همه جا منو نامزد خودش معرفی می کرد.خیلی باهم خوشبخت بودیم...خیلیییییییی...فقط یه ایراداز طرف وحید بود اونم جریان پدرش....پدر وحید یه جورایی از اون آدمای قدیمی بود.بعد اینکه برای اولین بار رفتم خونشون برای معرفی من به خانوادش...پدرش یه نگاهی بهم انداخت و رفت تو اتاقش و وحید هم به دنبالش...اون میخواست عروس تنها پسرش فلان جور باشه و بهمان طورباشه...همونی که خودش میخواست...چطور بگم؟؟؟ یه جورایی از نظر اعتقادات خیلی حساس بود...خیلی راحت اومد روبروم نشست و گفت دخترم اگه میخوای عروس خوبی برای این خانواده باشه باید......ویکی یکی شرایطشو گفت...یعنی باید اصلا رو صورتم آرایش نباشه.باید چادر سرم باشه.نباید بیرون از منزل کار کنم...و......و...و...منم خیلی ناراحت شدم.به وحید گفتم جریان چیه؟گفت نمی تونه رو حرف باباش حرف بزنه و اگه من دوسش دارم باید به خاطر اون این کارارو بکنم و یه چیز دیگه من قبل آشنایی با وحید با پسر عمش یعنی شهرام رابطه داشتم ولی فقط در حد یه دوستی ساده و چندروزه و از طریق اون با وحید آشنا شده بودم...و اینم یه ایراد بابای وحید بود که فکر می کرد از اون دخترای علاف و لات هستم....

خلاصه منم به خاطر اون حرف وحید که اگه دوسش دارم باید این کارو بکنم بر خلاف روال خانوادم که کاملا در این مسایل ریلکس و راحت هستن کم کم آرایش و مانتو آن چنانی و دیگر مسایل رو به حد متوسط رسوندم ولی دیگه داشتم خسته می شدم چون اولا به این چنین محیطی عادت نداشتم و در ثانی فکر اینکه این سخت گیری ها قراره بعد ازدواج شدیدتر بشه دیوونم میکرد تا اینکه سر و کله مهدی پیداشد...

با اینکه وحید کاملا روابطمو با هر جنس مخالفی منع کرده بود ولی با این حال بعضی وقت ها پنهانی به جشن تولد دوست پسرای دوستام میرفتم یا اینکه برا گردش به کوه و جاهای دیگه میرفتیم...چند بارم مچمو گرفته بود ولی خب من حوصلم سر می رفت بازم به کارام ادامه می دادم....یه روز من و دوستم زری به همراه دوستش مهدی رفتیم کوه ...اونجا با مهدی خیلی گرم گرفتم...مهدی هم پسر خیلی خوبیه...بعضی وقتا متوجه ابراز علاقه هاش میشدم ولی زیاد اهمیت نمی دادم.ازم پرسید:مینا وحید رو دوست داری؟گفتم:خیلی....خیلی.گفت:خوش به حالش.

بعد اون روز من و مهدی بدون حضورزری خیلی باهم ارتباط داشتیم اونم به خاطر قولی که مهدی برای درست کردن یکی از نمره هام تو دانشگاه داده بود...علاقه مهدی روز به روز بیشتر می شد...تا اینکه یه روز حرف دلشو بهم گفت...گفت که نمیتونه بدون من زندگی کنه...همه راز زندگیشو هم بهم گفت حتی چیزایی که تا به حال به زری نگفته بود....مهدی گفت که سرطان خون داره...گفت که وقتی کوچیک بود باباش فوت میکنه و مامانش ازدواج میکنه و تنهاش میزاره و هر سختی دیگه ای که تو زندگیش بود و با گریه بهم گفت...گفت که میخواد با من باشه...همش 5 دقیقه بهم فرصت داد و گفت خوب فکر کن و بعد 5 دقیقه یا بگو برو گم شو منم میرم و گورمو گم میکنم یا پیشنهادمو قبول کن ...منم بی هیچ فکری گفتم نمی تونم به وحید خیانت کنم...ولی اون گریه هاش شدت گرفت و خواهش کرد که باهاش رابطه داشته باشم گفت که سرطان داره و زیاد عمر نمیکنه.............تا این جمله رو گفت دیدم که اشک رو گونه های منم نشسته...نمی تونم بگم چه احساسی داشتم ولی هر چه بود خیلی رنج آور بود ....خلاصه من و مهدی رابطه دوستی عاشقانمونو شروع کردیم دیگه وحید اون رنگ و بوی گذشته را برام نداشت مهدی خیلی با محبت بود هر کاری از دستش میومد برام میکرد...دلم برای وحید می سوخت حالا دیگه مهدی رو بیشتراز وحید دوست داشتم بیماریشم روز به روز بهتر میشد از طرفی هم وحید یه چیزایی بو برده بود همش اصرار داشت که بیاد خواستگاری ومن قبول نمی کردم....

مهدی بهم گفت:منو دوست داری؟گفتم:بیشتر از خودم.گفت:پس برنامت چیه؟میخوای با وحید ازدواج کنی؟گفتم:نه...خیلی مردد بودم.گفت:چرا رابطتو باهاش تموم نمی کنی؟اولش مخالفت کردم...ولی بعدش مهدی با آرامش همیشگیش متقاعدم کرد که اگه دوسش دارم باید این کارو کنم و یا بر عکس اگه وحید رو بیشتر دوست دارم باید با اون تموم کنم....خلاصه بعد کلی کلنجار با خودم مهدی رو برای همیشه انتخاب کردم...

به وحید هم گفتم که دیگه هیچی بین ما نیست اون که خیلی شوکه شده بود دلیل کارمو خواست و منم کارای پدرشو بهانه کردم گفت که باهاش صحبت میکنه ولی هر چی گفت گفتم که نه...نه...نه...نمیشه که برگشت و بهم گفت که میدونه برای چی میخوام رابطمونو تموم کنم گفت که چندین بار من و مهدی رو باهم دیده بود ........با این حرفش خیلی خجالت کشیدم...

خلاصه میکنم بعد هزاران مکافات و تهدید وحید به خراب کردن زندگی من و مهدی و کلی دعوا بین وحید و مهدی رابطه من و وحید تموم شد و از طرفی هم بنا به دلایل دیگه ای اعتماد مهدی بهم فوق العاده کم شده بود رابطمون هم کم رنگ تر...بعد چند هفته مهدی بدون اطلاع من زنگ زده بود بابا و منو ازش خواستگاری کرده بود مهدی با خواهرش اومدن خونمون و همه صحبتا رو کردن و خواهرش پیش همه گفت که برادرش سرطان داره...پدرم که تا اون لحظه موافق بود به یک بار از جا پرید و گفت که فکر می کنیم....پدرم خیلی مهربونه و منو از اونجایی که ته تقاری خونه هستم خیلی دوست داره و نمی خواد تو زندگیم سختی ببینم......و به خاطر همین بیماری مهدی باهامون مخالفت کرد...بعد هفته ها اصرار بالاخره بابا راضی شدن که صبر کنیم بیماری مهدی به کل درست بشه و بعد بند و بساط نامزدی رو پهن کنیم ما هم خیلی خوشحال شدیم ولی از یه طرف وحید مدام اذیتم می کنه دایم میاد دم در یا جلو دانشگاه و شروع میکنه به بد و بیراه گفتن و تهدید کردن ..............دیشب هم خواب دیدم که رو صورتم اسید ریخته...آخه اون طفلکی هم گناه داره..........

نظر شما چیه؟

کارام بد بودن؟

خبلی بد بودن؟

یا خوب؟

کارام درست بودن؟

بعد این باید چیکار کنم؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:27  توسط مینا  | 

چه کسی به تو گفته دیگر دوستت ندارم........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کدام بی رحم برایت خبر آورد که دیگر دوستت ندارم ......

آخر تو چرا باور کردی؟؟؟

 مگه میشه انبوه خاطرات با تو بودن را به همین آسانی از یادم ببرم .

 مگه میشه نگاه غمگین ترا به همین راحتی فراموش کنم

 مگه میشه اشک های ترا وقتی داشتم می آمدم به باد بسپارم

و مثل احمق ها بهانه زندگی آینده را بگیرم .

نه ! نه ! هنوز عاطفه ام را از دست نداده ام

و هنوز فکر می کنم مخلوطی از حس و عشق در من باقی مانده است .

نه دوست من ! دوستت دارم و تصور بی تو بودن در مخیله ام نمی گنجد .

نه دوست من ! با تو همه خیابانهای تهران را گشته ام

با تو به دربند رفته ام با تو به کوه رفته ام با تو به همه جای ایران سفر کرده ام

با تو من همه چیز هستم و بی تو بی تعارف هیچم .

نه ! تصورش را هم نکن که من از تو کنده شوم و بروم پی کارم !

 سایه ی تو همیشه بالای سر من هست و دنیای بی تو دنیای زشتی خواهد بود .

 تو نه به آهستگی فراموش شدنی هستی و نه به تندی !

تو خطی از زمان هستی که نه به روی کاغذش نوشته ام ونه به روی سنگ

تو را با همه مرارت و رنج در قلبم حک کرده ام .

+ نوشته شده در  ساعت 18:5  توسط مینا  | 

شو خی شوخی..............جدی

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند

ولی گنجشکها جدی جدی می میرند

آدما شوخی شوخی بهمدیگه زخم میزنند

ولی قلبها جدی جدی می شکنند

تو شوخی شوخی یه روز بهم لبخند زدی

ولی من جدی جدی عاشقت شدم

تو یه روز شوخی شوخی منو تنهام میزاری

ولی من جدی جدی بی تو تنها می میرم

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:39  توسط مینا  |