بازم سلام........
بازم یه آپ جدید ولی نه از جنس آپ گذشتم
این آپم تکمیلیه آپ قبلیمه
دوستای گلم حقیقت یه چیز دیگست.....
من از قدیم با مهدی بودم و هستم و تا آخر هم خواهم بود ....
همیشه دوسش داشتم و دارم و همیشه دوسش خواهم داشت....
از اول مهدی بود وحید نبود ...
حتما الان پیش خودت فکر میکنی و میگی یعنی چی؟
من جوابشو میدم یعنی اینکه همه آپ گذشتم یه داستان بود و بس....
یه داستان که به خواسته خود مهدی این جور شد ...یعنی خود مهدی ازم خواست که عین همین داستانو تو وبلاگم بزارم...
روز 3 شنبه گذشته وقتی وحید یکی از دوستای خیلی خوب مهدی جریان زندگیشو یعنی همونی که خوندید رو برامون گفت تصمیم گرفتیم که یه همچین فیلمی بازی کنیم یه جورایی نظر سنجی کنیم تا احساس وحید رو بهتر متوجه بشیم
حالا هم همه جریانو بهتون گفتم
حقیقت اینه آره مهدی سرطان داره ولی من با این وجود بازم خیلی دوسش دارم بازم با تمام وجود حاضرم براش جون بدم حاضرم با همه مشکلاتش بسازم....
وباهاشم از طریق زری خانوم خیالی آشنا نشدم.....
بلکه یه روز قشنگ بهاری وقتی که برای تکمیل یکی از نقشه هام میرفتم اداره گاز چشام با آقای رییس جوانی که همون جور بهم خیره مونده بود همدم و هم صحبت شد و تا امروزم ادامه داره ............
و گذشته از اینا از نظرای قشنگ همتون ممنونم .......................
از تو نیما جان که اصلا پستمو مطالعه نکردی و همش به فکر شیطنت واوووووووووول شدن بودی که اوولم شدی و ازت ممنونم
همچنین شما آقا آرمان که شما هم پستمو مطالعه نکردی و فقط به ظاهر وبم توجه داشتی
شما امیر جان که خونواده ها رو در نظر گرفتی......
و تو کیوان عزیز........تو کاملا راست گفتی (فک کنم عاشق کردن یه نفر خیلی سخته و از اون سخت تر جدایی)...
شما دوست گلم جی اف یا شما هم حرفای خیلی قشنگی گفتی ولی خب بعدا خودم در قبال رازی که بهم گفته بودی راز این پستمو گفتم و فهمیدی که یه داستانه.....و آفرین به تو که عشقتو اذیت نکردی و به حال خودش گذاشتی.آره عشق و دلسوزی رو باید از هم تفکیک کرد و الان رابطه من با مهدی به هیچ وجه از رو دلسوزی نیست چه بسا که از اولشم نمیدونستم که مریضه.............
شما شهرام عزیز...شما هم جزو اون دسته ای بودید که پست رو نخوندید و نظری نداشتید...
وتو محمود جان دوست عزیزم که خیلی دلمو شکستی با اون حرفت که(چطور میخوای
یک عمر با کسی زندگی بکنی که در جوانی بقول خودش سرطان داره
از شما بعید است چرا که تحصیلکرده اید نباید زود احساساتی بشی
صحبت از یک روز دو روز نیست.)نه من فکر نمیکنم تو عشق واقعی مساله بیماری یا هر چیز دیگه ای دخالت داشته باشه....البته این قسمت رو هم خوب گفتی که(زندگی پستی وبلندی زیادی داره
عزیزم زندگی شوخی نیست.که هر کس وناکسی بیاد بهت بگه
دوست دارم فورا قبول کنی ویا عقیده ات عوض بشه)بازم ازت ممنونم.....
ونیلوفر جان آره بایدم دلت برای وحید بسوزه همونطور که دل من و مهدی براش سوخت....ولی آخه چرا باید از این دسته اتفاقات بیافته که منو تو به همین راحتی بگیم دلم برات سوخت و رد بشیم بدون اینکه از دل وحید بیچاره خبر داشته باشیم....
ومخصوصا تو دوست گلم مینا...اگه قرار بود آدم به هر طرفی که دلش میگه بره خب یه زمونیم دلش میگفت که بره به طرف وحید حالا چرا مهدی؟و فردا چرا اون یکی؟طرز فکرت اشتباهه گلم...
از توام ممنونم محمد جان که فقط احساستو با شکلک نشون دادی!!!!!...
و حق با تواه سحر ناز عزیز هیشکی حق شکستن دل کسی رو نداره...
فرزانه دوست عزیزم بابت شکلکای توام ممنون!!!...
سلمان توام در اشتباهی عزیزم...
از تو نیلوفر عزیزم ممنونم که با سن کوچیکت فهمیدی که این کار درست نیست...
سحر جان بابت نظر توام مرسی...
واما دیهیم والهه دوستای عزیز و فهمیدم نظر شما هم اشتباهه...
ولی دوست بسیار بسیار خوبم زودیاک...که تا عمر دارم حرفای قشنگشو فراموش نمیکنم...بازم میگم حرفات محشره....محشر...ودوست بسیار باهوش و با فهمم که همون لحظه اول به نظر سنجی آپم پی برد...جاهایی که نوشتی(عشق به یکباره بر ادمی خراب می شود
عین القضاه می گوید حیات ادمی در مردگی است
ادمی انگاه به خود می اید که دل خود را از دست داده می یاید
کسی دلش را به یغما برده باشد
مطاع عشق بسیار گران است
کسی که به راحتی از عشقی بگذرد (زری )براحتی نیز از تو خواهد گذشت
کسی که نتواند بزرگی عشقش را به پدرش یا هر کس دیگر نشان دهد
حتما عشقش را نشناخته)خیلی خیلی دستت درد نکنه...
وتو دوست خوبم سروش نه اینطور که تو میگی نیست...همه دخترا بد نیستن و به قول دوستمون ماهرخ(اين مسئله ممكنه عكسش پيش بياد . پس در مورد دخترا بد قضاوت نكن هر كس مشكل خاص خودشو داره . ممكنه ما هم در مورد شما آقايون همچين تفكري رو داشته باشيم .)ولی باز از حرفای بی نهایت قشنگت ممنونم...و برای 1000 دوستی من با مهدی به هیچ وجه از رو دلسوزی نیست بلکه از رو عشق پاک و صادقانست!!!!
دوست گلم شیرین انسان هر چقدم احساساتی باشه حق این کارو نداره!!!
ماهرخ عزیزم همونطور که گفتی عمر دست خداست...تو و محمود نمیدونین چه آتیشی به جونم زدین نمیدونین که اشک رو به چشام هدیه دادین و رفتین ولی بازم مهم نیست من هنوزم دوسش دارم
دوست گلم شیدا که اونم از همون اول مچمو گرفته بود از توام ممنونم...
به تو سالار عزیزم آفرین که توام داستان رو فهمیده بودی...
و شما آقای مجتبی آقاجری آیابازم فکر میکنید نیازی به مشاوره دارم؟...
از حرفای دوست نازنینم پانیذ هم ممنونم که خیلی قشنگ بودن...( زندگي كه بخواد با پنهان كاري شروع بشه نهايتش چيزي جز تاسف نيست اشتباه كردي كه وحيد و با پنهانكاريهات فريب دادي)...
و.....و.....و......
بازم از همتون ممنونم...مخصوصا از شما دوست گلم زودیاک

شبی مهتابی به قصر خیال من بیا تا از شوق دیدنت
دانه دانه اشک نیازم را زینت مژگانم کنم...
و آن را همچون ریسمانی بر گردنت بیاویزم!
شبی به قصر خیال من بیا! تا لباسی از مهتاب بر تنت
کنم و ماه را گویم به آستانت به سجده افتد
آن شب شهرزاد را گویم تا هزاران قصه در وصف تو گوید!
کاش به یاد آوری آن روز را که می گفتم من همه دلم...
همه احساسم!
و تو گفتی این دل و احساس را آتشکده ای کن
و بر من عاشق تر کن...
کاش به یاد آوری آن روز را که یکی بود یکی نبود!
او که بود تو بودی و او که نبود من بودم!
حالا که من آمدم تو می خواهی بروی ...
کاش صبر می کردی تا حجله ات را از پرنیان مهتاب می گستراندم...
به حرمت چشمان مهربانت به تعداد تمامی ستارگان شمع می افروختم!
آسمان دلم از گریه پر شده و سینه ام مملو از اندوه
مهتاب پشت پنجره خانه میسازدو میگرید
و گویی کسی با دستانش آن را خراب میکند
صدایم در کرانه های دور و نزدیک خواهد پیچید
..تو را فریاد خواهم کرد..
اما…
در بی تو بودن وحشت امتداد میابد
آی دستهای زندانی !
امشب مهتاب را از دریچه شبانه بدزدید و دشنه هاتان
را در چشمه بلورین مهتاب آبدیده سازید..
آی فریادهای خاموش!
امشب از ناله ها خرمنی بنا کنید
ناقوسی به پا کنید
و در کرانه آسمان به جولان در آورید
آی خدای اندیشه های درهم و بر هم!
امشب خاکستر مرگم را در کدامین دریاچه بریزم؟
تا رطوبت آن جسم تدفین شده ام را نیازارد؟
امشب با شراب کهنه غم شب را به صبح میرسانم
و خاکستر خاموشیها را در گورستان خیال فرو میپاشم..
ای دورترین نزدیکم!
امشب مرا به سوی دره مهتاب گونه خویش بخوان!
برکه نگاهت در کدامین جانب است؟
نیزه افشانهای لشکریانت پشت کدامین اشک پنهان است؟
آواز پرنده بامدادیت در کدامین سپیده به گوش میرسد؟
مگذار از میان سایه به آفتاب بنگرم؟
مگذار خمیدگی شقایق را در میان با د ببینم؟
مگذار پوسیدگی هزاران برگ بی گناه را در مرداب زخم آگین زمان ببینم؟
مگذار قصه ای فراموش شده در سینه سنگی زمان باشم؟
در برکه نگاهت تن خسته ام را بشوی
و بگذار در آیینه نگاهت چون اشکی فرو غلطم؟
امشب زیر خانه دلگیر آسمان به روی برگهای نمناک
از اشک سجده خواهم کرد...
امشب در خیالم خانه کوچکی از گلهای شقایق ساختم ام
میخواهم تو را به مهمانی خویش فرا خوانم!
